تبلیغات
روضه خوانان
" امام حسین (علیه السلام) : من كشته اشكم؛ هر مؤمنى مرا یاد كند، اشكش روان شود. امالی صدوق،ص137 "
روضه خوانان

 

 

سکوت می وزد و باد ها پریشانند

و در به در همه در کوچه های بارانند

شب است و تشنگی نخل ها نمی خوابند

یتیم های خدا هم گرسنه ی نانند

قنوت نافله ها هم ز درد می سوزند

به یاد مسجد و محراب نوحه می خوانند

هزار آدم آواره ی پشیمان گرد

دوباره منتظر سوره های انسانند

تمام کوفه پر از ردّ اشک های علیست

و چاه ها که پر از ناله های پنهانند

شکست فرق نماز خدا به شمشیری

به من نگو که دگر کوفیان مسلمانند!

هنوز خون سرش روی فرق محراب است

و جمع قبله نشینان هنوز گریانند

هنوز کوفه و شهر مدینه می گریند

و بین یک در و دیوار روضه میخوانند




موضوعات مرتبط : حضرت علی (ع) ،


ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ : جمعه 4 تیر 1395 | نویسنده : علی شیخ نجدی | نظرات ()

آسمان مات غم حضرت مولا شده بود

چشم دل تنگ ترین مرد چو دریا شده بود

چقدر چسب به بالای سرش می دوزد

ذکر لب های علی مثل معما شده بود

نان و خرمای خودش باز شده سهم یتیم

باز هم نان و نمک روزی اقا شده بود

روی لب هاش علی ایه غربت می خواند

سالیانیست که بی فاطمه تنها شده بود

عزم خود جزم نمود و طرف مسجد رفت

او برای سفر عشق محیا شده وبد

یک طرف دور و برش ناله مرغابی ها

میخ در هم طرفی مانع مولا شده بود

مسجد کوفه دلش وقت اذان میلرزید

بین محراب علی خسته دنیا شده بود

روی سجاده علی سجده اخر را رفت

در دل عرش خدا هم همه بر پا شده بود

از همان ضربه که فرق سر او را وا کرد

بین محراب علی زخم دلش وا شده بود

طرف خانه  علی را به چه حالی بردند

اشک در چشم حسین پشت حسن تا شده بود

زینبش زد به سر و ناله یا زهرا زد

و تداعی به نظر غربت فردا شده بود

غربت کرب و بلا غربت تل و گودال

که در ان تنگی جا جمعیتی جا شده بود

بی هوا از پس و پیش امده و ضربه زدند

سر یک پیروهن پاره چه دعوا شده بود

بعد از این که سر او را به سر نیزه زدند

لشکری حمله ور خیمه زنها شده بود




موضوعات مرتبط : حضرت علی (ع) ،


ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ : پنجشنبه 3 تیر 1395 | نویسنده : علی شیخ نجدی | نظرات ()

باز هم نیمه شب بال و پری را شستند

سه برادر دل خون خون جگری را شستند

سال ها میگذرد از غم غسل مادر

تا که این دفعه دل شب پدری را شستند

زخم سر بسته پهلوی شکسته وا شد

بچه ها گریه کنان زخم سری را شستند

اب می ریخت حسین و حسنش هم میشست

اثر زخم و سر و پلک تری را شستند

سر زینب به سر شانه عباس علی

زیر مهتاب خسوف قمری را شستند

بغض در بین گلو جان همه بر لب بود

چادر خاکی مادر به سر زینب بود

وقت تشییع شد و نیمه شبی غوغا شد

چشم های همه از داغ علی دریا شد

پدر خاک سر شانه باران میرفت

خاک عالم به سر مردم این دنیا شد

بی هوا نیمه شب خون جگری را بردند

پشت سر خورد زمین زینب و واویلا شد

او زمین خورد غم کرب و بلا را دیدند

زینب غم زده در کرب و بلا تنها شد

غصه ها بود که هر لحظه دلش را سوزاند

نیزه ها بود که در جسم برادر جا شد

دور گودال شلوغ است و برایش جا نیست

سراو چند می ارزد که سرش دعوا شد




موضوعات مرتبط : حضرت علی (ع) ،


ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ : پنجشنبه 3 تیر 1395 | نویسنده : علی شیخ نجدی | نظرات ()

شب 21 رمضان
کیست این مرد كه شب كیسه ی خرما می برد

روز می آمد و از سینه نفسها می برد

كیست این مرد كه تا تیغ به بالا می برد

رزم را با مدد از حضرت زهرا می برد

این خدا نیست ولی مقصدِ هر راه است این

اَشهدُ اَنَّ علیّاً ولیّ الله است این

كیست این شیر كه از خصم جگر در آورد

از میانِ كمرش تیغِ دوسر در آورد

از دلیرانِ عرب جمله پدر در آورد

یا علی روز و شب و شمس و قمر می گویند

ها عَلی بَشرٌ کیفَ بَشَر می گویند

گاه دریا و گهی بارش و باران می شد

گاه بابای یتیمان دلِ ویران می شد

به سرِ دوش گهی مَركبِ طفلان می شد

خوشیِ كاسۀ  شیر و كفی از نان می شد

مثلِ ما حیف یتیمان همگی تنهایند

همگی منتظرِ آمدنِ بابایند

وای از امروز حسن گوشۀ بستر افتاد

باز هم یادِ غمِ بسترِ مادر افتاد

خواهر افتاد زمین تا كه برادر افتاد

یادِ روزی كه رویِ مادرشان دَر افتاد

هیزم و آتش و كابوس عجب بد دردی است

ضربِ نا مَحرم و ناموس عجب بدر دردی است

قنفذ از راه از آن لحظه كه آمد می زد

تازه می كرد نفس را و مجدد می زد

وای از دستِ مغیره چقدر بد می زد

جای هر كس كه در آن روز نمی زد می زد

آخرین حرفِ علی  بود خواهش می كرد

زینبش را به اباالفضل سفارش می كرد

زینبش  ماند ببیند غمِ حنجرها را

ماند تا داد كِشد غارتِ پیكرها را

تا كند جمع تنِ پارۀ اكبرها را

كرد محكم گرهِ معجرِ دخترها را

دید در گودی گودال حرامی ها را

تبر كوفی و سر نیزۀ شامی ها را

شعر از حسن لطفی

 



موضوعات مرتبط : حضرت علی (ع) ،


ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ : پنجشنبه 3 تیر 1395 | نویسنده : علی شیخ نجدی | نظرات ()

خروج کاروان از مدینه


وقت پرواز رسیده، پر خود را برداشت

زودتر از همه آب آور خود را برداشت

مشک‌ها را که علمدار روی ناقه گذاشت

یا علی گفت و علی اصغر خود را برداشت

بغلش کرد و صدا زد که خدا رحم کند

بر سر دوش عمو دختر خود را برداشت

دور او اهل حرم که همگی جمع شدند

صدقه داد و سپس خواهر خود را برداشت

خواهرش زودتر از پوشیه ها، معجرها

پیرهن بافته‌ی مادر خود را برداشت

إن یکادی بنویسید بلا دور شود

ساربان دید که انگشتر خود را برداشت

بی‌سبب نیست عبای نبوی را می‌خواست

شِبه پیغمبر ، علی اکبر خود را برداشت

آب پشت سرشان امّ بنین می ریزد

آنقدر سوخت که خاکستر خود را برداشت




موضوعات مرتبط : خروج کاروان از مدینه ،


ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ : پنجشنبه 15 مرداد 1394 | نویسنده : علی شیخ نجدی | نظرات ()

پنهان ز خواهر می کنی چشم ترت را

شاید ندیدی اشک های خواهرت را

بار سفر بستی مدینه شعله ور شد

در یاد دارم آن نگاه آخرت را

ام البنین روی سرت قرآن گرفته

تا پر کند یکبار جای مادرت را

گریه طبیعی بود هنگامی که بردی

نوزاد چندین روزه ات را همسرت را

اما نفهمیدم چرا آهی کشیدی

وقتی نظر کردی قد آب آورت را

فقدان پیغمبر دوباره می شد احساس

وقتی که می بردی علی اکبرت را

یا که بگو آوردن خلخال ممنوع

یا که درآور گوشوار دخترت را

از چشم های عمهء سادات پیداست

آماده کرده بوسه های حنجرت را

من آرزو دارم فقط زینب نبیند

روزی سر و موی پر از خاکسترت را




موضوعات مرتبط : خروج کاروان از مدینه ،


ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ : پنجشنبه 15 مرداد 1394 | نویسنده : علی شیخ نجدی | نظرات ()

زنی دیدم که در گودال می رفت.....

پریشان خاطر و احوال می رفت ....

گلی گم کرده بود اما بمیرم..........

به هر گل می رسید از حال می رفت...



موضوعات مرتبط : گودال قتلگاه ،


ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ : پنجشنبه 15 مرداد 1394 | نویسنده : علی شیخ نجدی | نظرات ()

 

دوسه روز است خانه دلگیر است

دوسه روز است مثل بارانیم

دو سه روز است همدم اشکیم

دو سه روز است روضه می خوانیم

 

دو سه روز است کوفه نشنیده

نغمه های خوش اذانت را

وقت افطار بر سر سفره

یاد کردیم لقمه نانت را

 

دو سه روز است مثل فاطمیّه

دور هم گریه می کنیم ولی

روضه ها رنگ دیگری دارد

ختم آن است ذکر وای علی

 

دو سه روز است نان و خرما را

حسنت می برد برای یتیم

می دهد سهم کودکان را بعد

می کند بغض مثل کوچه کریم

 

دو سه روز است قلب زینب را

داده آزار حرف بی پایه

شده اوضاع مدینه ای انگار

بازهم طعنه های همسایه

 

دو سه روز است چاه و نخلستان

شده دلتنگ ربّــنای علی

شده رویای مسجد و محراب

گریه و سجده و دعای علی

 

دو سه روز است کوفه فهمیده

می رسید از کجا غذای فقیر

از کجا می رسید خرمایی

تا شود باز روزه های فقیر

 

دو سه روز است اشک می ریزد

گاه و بیگاه ازغمت حسنم

بیش از پیش لرزه می افتد

با دعای کمیل بر بدنم

 

دو سه روز است چشم عبّــاسم

سرخ مثل زمان جنگ شده

کوچه پس کوچه های کوفه پر از

خشت و خاشاک و قلوه سنگ شده

 

دو سه روز است دختر حیدر

خوابهای عجیب می بیند

گاه گودال و خنجر و حنجر

گاه شیب الخضیب می بیند

 

دو سه روز است کربلائیّم

چشم بر چشم یار می دوزم

مانده در بغچه یک کفن باقی

وَ به یاد نگار می سوزم

 

دو سه روز است سخت می خواهم

بزنم بوسه بر گلوی حسین

وای از دود و خون و خاکستر

پنجه ی گرگها و موی حسین

 

دو سه روز است درس قرآنم

سوره ی کهف نی نشین شده است

سینه ام مثل دامن و خیمه

یا در ِ خانه آتشین شده است

 

دو سه روز است مثل بابایم

می کنم گریه یاد لب تشنه

وای از لحظه ای که می بینم

بر روی حلق دلبرم دشنه

 

دو سه روز است بیشتر دارم

انتظار وصال دلدارم

با دعای فرج پس از روضه

به امید وصال می بارم




موضوعات مرتبط : حضرت علی (ع) ،


ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ : پنجشنبه 18 تیر 1394 | نویسنده : علی شیخ نجدی | نظرات ()

شیر لازم نیست بابایم شفایش را گرفت

روضه یکبار دگر در خانه ی ما پا گرفت

ضربه ی شمشیر مثل میخ در برّنده بود

میخ در مادر گرفت و تیغ کین بابا گرفت

نیمه شب دور از نگاه شوم این همشهریان

باز هم تابوت   بر دوش غریبان جا گرفت

مثل مادر مخفیانه رفت از خانه پدر

شیر از شمشیر حکم وصل دلبر را گرفت

قدکمان درمان پیشانیِّ زخمیّش شده

استخوان و عقده را از حلق حق زهرا گرفت

چشم امّید یتیمان چشمهایش بست و رفت

دست دنیا از دل غمدیده ام دنیا گرفت

کوفه ی امروز یک شمشیر در مسجد کشید

صدهزاران تیر و تیغش راه عاشورا گرفت

دست بر شمشیر فتنه بُرد در کرب و بلا

دست آن طفلی که از بابا علی خرما گرفت




موضوعات مرتبط : حضرت علی (ع) ،


ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ : پنجشنبه 18 تیر 1394 | نویسنده : علی شیخ نجدی | نظرات ()


 

حرفهای امشبت بوی وصیّت می دهد

بوی غم  بوی عزا  بوی مصیبت می دهد

خوب شد عبّاس را کردی علی   زهرانشان

دست یارم را چرا دادی به دست پهلوان

شرح حالت از نگاه و آه  می پرسم پدر

ماجرایی گفته ای که سخت می ترسم پدر

حرف رفتن می زنی ُّو جانشینیِّ حسن

حرف ری  حرف سر نیزه نشین یار من

حرف دیر راهب و نور تنور خانه شد

حرف از بند اسارت  حرف از ویرانه شد

قصّه ی روز وداع دلبر و دل مشکل است

حرف از حلقوم و تیغ تشنه کام قاتل است

راستگو هستی ولی این حرف منطق نیست  نه!!!

سرنوشت یک سه ساله  طعنه و دق نیست  نه!!!

کاسه های شیر در حال تو تأثیری نداشت

روضه ی کوفه برایم تحفه جز پیری نداشت

دستمزد خوبیّت در کوفه جز نیرنگ نیست

روزیِّ آل علی جز ناسزا و سنگ نیست

بی تو در این شهر می ماند حسین من غریب

بهر استشفای تو ذکرم شده أمــّن یجیب

حمد می خوانم شفایت را بگیرم از خدا

تا نبینم روی نی بابا سر از تن جدا




موضوعات مرتبط : حضرت علی (ع) ،


ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ : پنجشنبه 18 تیر 1394 | نویسنده : علی شیخ نجدی | نظرات ()

حضرت علی اصغر(ع)-شهادت-ماه مبارک رمضان


مشغول کار هستی و در زیر آفتاب

 حس می کنی که بین تنوری، - پُر التهاب-

هم تشنه ای و هم رمضان نه محرّم است

 کافی است اینکه روزه بگیری بدون آب

تو روزه ای و کودک تو تشنه مانده است

بی اختیار روضه ی تو می شود رباب

در زیر آفتابی و هی چنگ می زنی

 بر انعکاس تشنه ی صحرایی از سراب

چشمت سیاه می رود و باز می شود

 این روضه پیش چشم تو قدر یکی دو باب

در خیمه ای و دست تو گهواره ی علی است

 ای کودکم ! عزیز دلم ! ناز من ! بخواب

حتماً عمو برای تو آبی می آورد

با گریه هات مادر خود را نده عذاب

از هوش می روی، دو سه ساعت گذشته است

پا می شوی، سوال تو مانده است بی جواب

آخر گناه کودک شش ماهه ات چه بود؟

 افطار آمده است و نگاهت به ظرف آب





موضوعات مرتبط : مناجات ،


ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ : دوشنبه 8 تیر 1394 | نویسنده : علی شیخ نجدی | نظرات ()

مادری خورد زمین و همه جا ریخت بهم
همه ی زندگی ِ شیر خدا ریخت بهم

داغی و تیزی ِ مسمار اذیّت میكرد
تا كه برخاست ز جا عرش خدا ریخت بهم

بشکند پای کسی که لگدش سنگین بود
تا که زد سلسله ی آل عبا ریخت بهم

ثلث سادات میان در و دیوار افتاد
نسل سادات به یك ضربه ی پا ریخت بهم

گُر گرفته بدنِ فاطمه ، ای در بس كن
وسط شعله ببین زمزمه ها ریخت بهم

رویِ او ریخت بهم پهلویِ او ریخت بهم
دهنش غرق ِ به خون گشت و صدا ریخت بهم

شدتِ ضربه چنان بود كه سر خورد به در
رویِ آشفته یِ اُمّ النُجَبا ریخت بهم

پشتِ در سینه یِ سنگین شده هم ارف ثی شد
گیسوانِ پسرش كرب و بلا ریخت بهم

مادرش آمده گودال نچرخان بدنش
استخوان های گلویش ز قفا ریخت بهم



با ترك های لبش با نوك پا بازی كرد
همه ی صورت او با كف پا ریخت بهم...




موضوعات مرتبط : حضرت زهرا(س) ،


ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ : چهارشنبه 5 فروردین 1394 | نویسنده : علی شیخ نجدی | نظرات ()

حضرت زهرا(س)-تغسیل


چشم مهتاب گریه می کرد و

نیمه شب آب گریه می کرد و

در طواف شکسته پهلویی

مثل گرداب گریه می کرد و

غسل می کرد هر چقدر آن شب

باز خوناب گریه می کرد و

گریه ها گر چه بی صدا بودند

دل بی تاب گریه می کرد و

ماه قدش خمیده بود و با

آفتاب گریه می کرد و

مادری پا به پای طفلانش

باز در خواب گریه می کرد و ...

هر که با چشم تر زمین می خورد

کوه هم با کمر زمین می خورد

داشت سلمان می آمد از خانه

که سر هر گذر زمین می خورد

کودکی نیز پشت یک تابوت

پشت پای پدر زمین می خورد

که به داد دل علی برسد

گاه گاهی که بر زمین می خورد

راه می رفت با عصا اما

بین دیوار و در زمین می خورد




موضوعات مرتبط : حضرت زهرا(س) ،


ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ : چهارشنبه 5 فروردین 1394 | نویسنده : علی شیخ نجدی | نظرات ()

آب می خواهم اب

 خیمه ها پر شده از تشنگی و رنج و عذاب

ای عمو آب چه شد

غیر شرمندگی عباس ندادست جواب

دختری مشک آورد

مشک آورد و دنیا سرش گشت خراب

به دل دشمن زد

 قول دادست عمو تا که بیاید با اب

قول دادست عمو

روی حرفش همه ی اهل حرم کرده حساب

ظهر عاشورا شد

علم افتاد و زمین قائله ای بر پا شد

علم افتاد زمین

 و از آن لحظه دگر باب جسارت وا شد

نیزه ای بالا رفت

و چه دشوار میان دو سه نیزه جا شد

دوره کردند او را

سر این که چه کسی سر ببرد دعوا شد

یا اخا را تا گفت

پسر ام بنین هم پسر زهرا شد

ساعتی بعد حسین

 در سرا شیبی گودال تک و تنها شد

روضه غرق گله است

پایه زن های حرم خسته و پر آبله است

زیر تیغ خورشید

 سر عباس به نی سایه ی این قافله است

دختری سیلی خورد

چون که بین سر و او چند قدم فاصله بود

روضه ی شعر اینجاست

نیزه دار سر عباس چرا حرمله است

 




موضوعات مرتبط : حضرت عباس (ع) ،


ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ : دوشنبه 8 دی 1393 | نویسنده : علی شیخ نجدی | نظرات ()

آب می خواهم اب

 خیمه ها پر شده از تشنگی و رنج و عذاب

ای عمو آب چه شد

غیر شرمندگی عباس ندادست جواب

دختری مشک آورد

مشک آورد و دنیا سرش گشت خراب

به دل دشمن زد

 قول دادست عمو تا که بیاید با اب

قول دادست عمو

روی حرفش همه ی اهل حرم کرده حساب

ظهر عاشورا شد

علم افتاد و زمین قائله ای بر پا شد

علم افتاد زمین

 و از آن لحظه دگر باب جسارت وا شد

نیزه ای بالا رفت

و چه دشوار میان دو سه نیزه جا شد

دوره کردند او را

سر این که چه کسی سر ببرد دعوا شد

یا اخا را تا گفت

پسر ام بنین هم پسر زهرا شد

ساعتی بعد حسین

 در سرا شیبی گودال تک و تنها شد

روضه غرق گله است

پایه زن های حرم خسته و پر آبله است

زیر تیغ خورشید

 سر عباس به نی سایه ی این قافله است

دختری سیلی خورد

چون که بین سر و او چند قدم فاصله بود

روضه ی شعر اینجاست

نیزه دار سر عباس چرا حرمله است

 




موضوعات مرتبط : حضرت عباس (ع) ،


ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ : دوشنبه 8 دی 1393 | نویسنده : علی شیخ نجدی | نظرات ()

تعداد کل صفحات : 63      1   2   3   4   5   6   7   ...  
 

بیشتر از چه مطالبی استفاده میکنید؟





  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

 

تمامی حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به روضه خوانان می باشد و انتشار مطالب با ذکر منبع مانعی ندارد.